آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 25 روز سن داره

فرشته کوچولوی خونه ما

هورا!!! تولد من از راه رسیده

تولد  تولدم مبارک       واینگونه شروع شد تولد 2سالگی من:   در کمال آرامش و سکوت با کیک کوچولو که توسط مامان زهره جونم که شب قبلش در خونه مامان بدری عزیزم پخته شد   وچه کیکی بود چی کیکی .انصافا جاتون خالی   مامان زهره جون شنبه من رو به کلاس خاله ساره جون بردو کیک رو هم آورد و یه جشن کوچولو در کلاس گرفتیم.   مامن زهره عزیزم دستت درد نکنه با سختی جای پارک دم در کلاس پیدا کردی و من رو به همراه ساک و کیک بغل کردی و آوردی کلاس         ...
20 خرداد 1392

آرتین باغبونی میکنه؟؟

    آرتین باغبان میشود؟؟   در اواخر اردیبهشت 92،آرتین به باغچه بابابزرگ وارد میشود تا برترس خود از کثیف شدن توسط خاک و ماسه غلبه کند.   آخه من خانه اردیبهشت رفته بودم و اونجا وسایل ماسه بازی بود،امابنده از کثیف شدن توسط ماسه ها میترسیدم.   تا اینکه مامان زهره من رو برد خونه بابابزرگ و من رفتم توی باغچه بابابزرگ و ترسم از بین رفت       ...
20 خرداد 1392

آرتین به کلاس میرود

  بشتابید بشتابید   آرتین به کلاس میرود       واینگونه شروع شد:   6 اردیبهشت 1392.من به همراه مامان زهره جون به خانه کودک اردیبهشت رفتیم . شنبه و 4 شنبه هرهفته ،مامان زهره جون زحمت میکشه و من رو به کلاس میبره.ساعت 11:30 تا 12:30 هم مدت زمانش هست.   و ترافیک تهران و نبود جای پارک کافی در تهران که معرف حضورتون هست!   به خاطر همین مامان زهره جون همین که من از خواب پامیشم،تا به امورات بنده از قبیل شیر و صبحانه و تعویض پوشک و خوردن قطره ها و درست کردن آبمیوه برای کلاس من میرسه،وقت رفتن ما به کلاس میشه     من کلاس خاله ساره جون رو خیلی خیلی دوست د...
28 ارديبهشت 1392

روز مادر

  مادر من مادر من........   کودک 2 ساله من! 2 سال ، 2   365 روز است که من نیز مادر شده ام. و کنون درک میکنم خستگیهای مادرم را نگرانی های مادرم را اضطراب و نگرانی های مادرم را. مادر عزیزم . مامان بدری جون روزت هزاران بار اگر بگویم مبارک نیز کم است. اما تو با تمام بزرگی ات تبریک خالصانه مرا بپذیر ای فرشته زیبای تمام زندگی ام روزت مبارک         4 شنبه بعد از اینکه از کلاس خاله ساره برگشتیم به همراه مامان زهره جون رفتیم شیرینی ماه بانو خیلی شلوغ بود.من و مامان زهره جون کیک رو انتخاب کردیم که در عکسها مشاهده خواهید کرد. مامان زهره بعد از حساب ک...
27 ارديبهشت 1392

دردلهای مادرانه

فرزند عزیزم اکنون که برایت مینوسم تو در اوج بچگی ات در اوج بازیگوشی ات به سرمیبری و من چه سریع و تند شاهد بزرگ شدنت هستم تو آنچنان بزرگ شدی که خودت کامل و شفاف برایم سخنرانی میکنی گوشهایم به صدایت عادت کرده است به صدایی که هروز که هر لحظه با من است ای زیبای من  آنقدر بزرگ شده ای که حتی حاضر نیستی جز چند ثانیه در بغلم بمانی! میدانی چرا؟آخر در آغوشم جا نمیشوی!   اما بدان که آغوش من به روی تو همیشه باز است و همواره در آغوشم جا داری و همواره حامی ات خواهم بود،به مدد یاری خداوند مهربان   پسرک 23 ماهه من! خداوند ،خداوند بسیار مهرب...
25 ارديبهشت 1392

یک روز زیبای اردیبهشت

  در ٥ اردیبهشت ٩٢ : ٣تایی باهم رفتیم پارک ملت. انقدر دویدم آخ دویدم که نگو!خیلی کیف کردم به همراه مامان زهره و بابا مجید جاتون خالی ساندویچ کوکوسیب زمینی هم خوردم که مامان زهره جون درسک کرده بود   ...
12 ارديبهشت 1392

من و یک خرید روزانه و شیطنت

اولین باری که شهروند رفتم با مامان زهره جون و بابا مجید عزیزم. در تاریخ ١٥ فروردین ٩٢. خیلی خیلی خوش گذشت مخصوصا اینکه سوار ماشین های بچه شدم و بادکنک هم بهم دادند البته بماند که دیگه از وسط تایمی که اونجا بودیم یه کوچولو کلافه شدم و نگذاشتم مامانی وبابایی خریدشون رو کامل کنند   ...
12 ارديبهشت 1392

من و برج میلاد

بالاخره مامانی و بابایی بنده رو در تاریخ ١٢ فروردین ٩٢ به بلندترین برج ایران یعنی  برج میلاد بردند. واینگونه بود گردش ١ روزه ما دربرج میلاد: بعداز صرف صبحانه رفتیم برج میلاد.البته تنها که نه!مامان بزرگ و بابابزرگ و عمه فتانه و آقا حسن و نیما و عرشیا هم اومده بودند. خیلی شلوغ بود آخه روز ١٢ فروردین رو که خودتون میدونید چه خبر دیگه ما تا آخرین طبقه رفتیم.به من که خیلی خیلی خوش گذشت.آخه کلی با عرشیا بازی کردم.کلی   ...
12 ارديبهشت 1392